دمی با مولانا
با دل گفتم چرا چنینی
تا چند به عشق همنشینی
دل گفت چرا تو هم نیایی
تا لذّت عشق را ببینی
گرآب حیات را بدانی
جز آتش عشق کی گزینی
ای گشته چو باد پر لطافت
پُر باد شده چو ساتگینی
چون آب تو جانِ نقش هایی
چون آینه حسن را امینی
هر جان خسیس که آن ندارد
می پندارد که تو همینی
ای آن که تو جانِ آسمانی
هرچند به صورت از زمینی
ای لعل تو از کدام کانی
در حلقه درآ که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمت
آن دَم چو تیغ پُر ز کینی
شمسِ تبریز صورتت خوش
وندر معنی چه خوش معینی
*
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:24 توسط شهربانو
|
در نوشتن مطالب این وبلاک از کتب درسی وزارت آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران - کتاب دستور زبان فارسی نوشته دکتر حسن احمدی گیوی و دکتر حسن انوری - مهدی معینیان - دکتر علی سلطانی گرد فرامرزی - فرهنگ فشردۀ سخن دکتر حسن انوری - فرهنگ معین - فرهنگ دهخدا - فرهنگ آذربایجانی نوشتۀ بهزاد بهزادی - دستور زبان ترکی نوشتۀ محمدصادق نائبی - فرهنگ ترکی نوشتۀ داشقین و … بهره می گیرم .